I LOVE U
پسری از جنس عشق
تک گل واشده اي گفت صبا را عشق است عشق يعني حسرت شبهاي گرم شیخی به زنی فاحشه گفتا مستی؟/هر لحظه به دام دگری پا بستی؟/ گفت شیخا هر آنچه گویی هستم/ایا تو چنان که مینمایی هستی؟/ خیام یک نصیحت: مواظب خودت باش! زندگی به من آموخت كه چگونه گریه كنم کشاورزي، الاغ پيري داشت که يه روز اتفاقي ميفته تو ي يک چاه بدون آب . واین روزم به پا یان رسید
همچون دگر روزها و از انتظار پا هایم سبز شده اند ودر چشمانم جوانه زده نمی دانم با چه زبانی اواز غم ا نگیزین انتظارها را برات بخوانم که زود تر بیایی وجاده ها شرمسارند از خبر همیشگی ادامه انتظار و تکرار دوباره کم کم دارم احساس می کنم که چرا ان قاصدک هایی را که می فرستادم دگر هرگز باز نمی گشتندحالا می فهمم که چرا هیچ قافله ای به سوی من پرواز نمی کند
بلبل آمد به ميان گفت صدا را عشق است
گل و بلبل بنشسته به کنار
سنبل آمد به ميان گفت وفا را عشق است
عشق يعني ياد يک روياي نرم
عشق يعني يک بيابان خاطره
عشق يعني چهار ديوار بدون پنجره
عشق يعني گفتني با گوش کر
عشق يعنب ديدني با چشم کور
عشق يعني تا ابد بي سرنوشت
عشق يعني آخر خط بهشت
عشق يعني گم شدن در لحظهها
عشق يعني آبي بي انتها
عشق يعني يک سوال بي جواب
عشق يعني راه رفتن توي خواب
*##########*
*##############
################ *##*
################## *#####*
################## *##########
################## *#############
#################* ###############*
#################################*
###############################
#############################
################# #########
#######################
*####################
*##################
*###############
#############
##########
########
######
####
###
#
##### # # ### #
# # # # # #
# # # # # #
##### # # # # #
# # # # # #
# # # # # #
##### # ### #####
یک خواهش: اصلاً عوض نشو!
یک آرزو: فراموشم نکن!
یک دروغ: تورو دوست ندارم!!،
یک حقیقت: دلم برات تنگ شده
اما گریه به من نیاموخت كه چگونه زندگی كنم.....تو
نیز به من آموختی چگونه دوست بدارم
اما به من نیاموختی كه چگونه تو رو فراموش كنم
کشاورز هر چه سعي کرد نتونست الاغ رو از تو چاه بيرون بياره . براي اينکه حيون بيچاره زياد زجر نکشه کشاورز و مردم روستا تصميم گرفتن چاه رو با خاک پر کنن تا الاغ زود تر بميره و زياد زجر نکشه .
مردم با سطل روي سر الاغ خاک مي ريختند اما الاغ هر بار خاکهاي روي بدنش رو مي تکوند و زير پاش مي ريخت و وقتي خاک زير پاش بالا مي آمد سعي ميکرد بره روي خاک ها . روستايي ها همينطور به زنده به گور کردن الاغ بيچاره ادامه دادند و الاغ هم همينطور به بالا اومدن ادامه داد تا اينکه به لبه ي چاه رسيد و بيرون اومد. مشکلات زندگي مثل تلي از خاک بر سر ما ميريزند و ما مثل هميشه دو اتنخاب داريم . اول اينکه اجازه بديم مشکلات ما رو زنده به گور کنن و دوم اينکه از مشکلات سکويي بسازيم براي صعود.
| Design By : Night Skin |
